تبلیغات
سرباز رشید اسلام - آغاز رشد معنوی
 
درباره وبلاگ


بسم الله الرحمن الرحیم

سپاس پروردگاری را که مرا از دنیا نبرد تا اینکه جانشینم را به من نشان داد همو که

شبیه ترین مردم از لحاظ روحیات و شمایل به رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است
خداوند متعال از او در غیبتش محافظت میکند و پس از آن ظاهرش می نماید تا زمین را

آکنده از عدالت و قسط کند همانگونه که مملو از جور و ظلم شده باشد.(امام حسن عسگری علیه السلام)
منبع : کمال الدین و تمام النعمه ج 2 ص 118

تقریبا یک سال از تجربه وبلاگ نویسی مون میگذره از این به بعد تصمیم گرفتیم که با

یاری حق تعالی خودمون بنویسیم تا بتونیم تولید کننده مطلب ارزشی و اسلامی باشیم

تا صرفا یه کپی کننده....

و اینم نیازمنده اینه که ظرف وجودمون تمیز باشه تا مطالبمون تاثیر گذار باشه...

و امکان پذیر نیست مگر

بر شما باد اخلاص راستین و یقین نیکو زیرا که این دو برترین عبادت مقربان است..

(امیرالمومنین علی علیه السلام)

محتاج دعاتونیم..

یا لثارات الحسین


مدیر وبلاگ : سرباز ولایت
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سرباز رشید اسلام
نوشته
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
شنبه 2 خرداد 1394 :: نویسنده : سرباز ولایت
ماه شعبان ماه رسول الله

امّا آن روز آن کباب فروشی، بیشتر از روزهای دیگر شلوغ بود. در انتهای صف می ایستد و پس از ده پانزده نفر، نوبت به او می رسد. دراین هنگام صدای اذان بلند می شود، حالا دیگر وقت نماز شده بود. به کباب فروش می‌گوید ((الآن نوبتم شده است؛ ولی اجازه بده نوبتم محفوظ بماند و من بروم نمازم را بخوانم و برگردم.))
    کباب فروش لجبازی می کند و می گوید: نه خیر! نمی شود، یا همین الان کبابت را می خری و می بری،یا اینکه اگر بروی دوباره باید در انتهای صف بایستی.

درباره ی نماز ،یک جمله ای از مرحوم آیت الله حاج سید علی آقای قاضی بر سر زبان هاست. اگر این الفاظ و جملات درست و دقیق به ما رسیده باشد، بسیار جالب و عجیب است.

نقل است که مرحوم  حاج سید علی آقای قاضی گفته بود))اگر کسی نمازهای واجبش را در اول وقت بخواند و به مقامات عالیه نرسد،مرا لعن کند.))

بدون شک همه‌ی علمای اخلاق، کم و بیش به نمازهای اول وقت سفارش می کردند؛ اما توصیه به "نمازهای جماعت"و "نمازهای اول وقت"، یکی از توصیه‌های همیشگی آیت الله حق شناس بود و از تکرارش خسته نمی شد .شاید اگر بشود با همه ی معاشران و شاگردانش مصاحبه کرد، همه‌ی آنها قبل از هرچیز یادی از توصیه های خصوصی و عمومی ایشان درباره‌ی "نمازهای اول وقت"و"نمازهای جماعت"خواهند کرد.

در ابتدای جوانی،برای سلوک الی الله و درک معنویات،سه دستورالعمل به آقای حق شناس داده شده است:

اول:نمازهای اول وقت و به جماعت

دوم: نافله های شب

سوم: خوب درس خواندن

ایشان از همان ابتدا جانانه و مردانه به این سه دستور عامل می شود.آقای حق شناس به حقیقت یکی از الگوها و اسوه‌های جوانان در اقامه‌ی نمازهای جماعت و اول وقت بوده. در این باره خاطرات جالبی از ایشان نقل شده است. به طور مثال، روزی مرحوم دایی، او را برای خریدن کباب، به یکی از کباب فروشی های نام و نشان دار می فرستد.آن روز ظهر، دایی اصرار بر عجله در تهیه‌ی ناهار داشت. بنابراین آقای حق شناس به سرعت به جلوی آن کباب فروشی می‌رود تا هرچه سریع تر کباب بگیرد و به مغازه‌ی دایی برساند. امّا آن روز آن کباب فروشی، بیشتر از روزهای دیگر شلوغ بود. در انتهای صف می ایستد و پس از ده پانزده نفر، نوبت به او می رسد. دراین هنگام صدای اذان بلند می شود، حالا دیگر وقت نماز شده بود. به کباب فروش می‌گوید ((الآن نوبتم شده است؛ ولی اجازه بده نوبتم محفوظ بماند و من بروم نمازم را بخوانم و برگردم.))    کباب فروش لجبازی می کند و می گوید: نه خیر! نمی شود، یا همین الان کبابت را می خری و می بری،یا اینکه اگر بروی دوباره باید در انتهای صف بایستی.

با این جواب، بدون هیچ اعتراضی به سوی مسجد به راه می افتد. نمازها را اقامه می‌کند و دوباره بر می‌گردد در انتهای صف می ایستد.کباب فروش روی دنده‌ی لج افتاده بود.گاهی نگاهش به این مشتری نوجوان و به انتهای صف بازگشته اش می افتاد؛ ولی خود را به بی خیالی می‌زد. پس از چندین نفر باز نوبتش می‌شود، کباب‌ها را می‌خرد و به سرعت خودش را به مغازه‌ی دایی می رساند. یکی دو ساعت از ظهر گذشته بود، خان دایی وقتی این تاخیر را به جهت رفتن به مسجد می بیند، با عصبانیت یک سیلی به گوش آقای حق شناس می خواباند.

آقای حق شناس با گونه‌ی سرخ شده می گوید((دایی جان!اگر می خواهید باز هم می توانید بزنید؛ ولی من تقصیری ندارم، من مکلف هستم در وقت‌های نماز، هر کاری دارم رها کنم و بروم نمازم را بخوانم.))

شاید همان سیلی سبب می شود تا آقای حق شناس از آن به بعد در اندیشه‌ی تدبیر و برنامه ریزی بیشتری برای نمارهایش باشد. درست چند ماه بعد، وقتی در بازار می خواهد مشغول به کار شود، تدبیری بسیار غیر عادی و درس آموز می گیرد.

از ابتدا قرار می شود به عنوان حسابدار در بازار تهران مشغول به کار شود. در آن زمان به حسابداری، میرزایی می‌گفتند. به همین خاطر از این دوره به بعد، ایشان به میرزا معروف می شوند. تا آن زمان دیپلمه‌ها بسیار اندک و از شأن و اعتبار ویژه برخوردار بودند. استخدام کارمندهای دولت هنوز با مدرک های پایین تر صورت می گرفته است. دیپلمه بودن و تسلط بر ریاضیات جدید و زبان فرانسوی و آشنایی با دفترهای حسابداری مرسوم، پیدا کردن کار و پیشه را آسان کرده بود.

یکی از محل‌های کارشان در بازار، حسابداری در یکی از کارگاه های جوراب بافی بود. ایشان در هنگام قرارداد، جویای حقوق ماهیانه‌اش می شود. صاحب کارگاه، حقوق را بین 20 تا 25 تومان معیّن می کند؛ ولی آقای حق شناس فقط به یک شرط، به حقوق ماهیانه3تومان رضایت می دهد! صاحب کارگاه ناباورانه و با ذوق زدگی این پیشنهاد را قبول می کند. آقای حق شناس شرطش این بود که در وقت های نماز برای رفتن به مسجد آزاد باشد و در عوض، برای این مرخصی های یکی دو ساعته به جای 25 تومان،3تومان حقوق بگیرد!

این پیشنهاد نقل کردنش خیلی آسان است؛ امّا عمل به آن بسیار سخت و تحسین برانگیز می باشد. یک جوان خودش پیشنهاد بدهد تا فقط به جهت یکی دو ساعت مرخصی، حقوقش نزدیک به یک دهم کاهش بیابد! آن هم مرخصی در ظهرها، ساعاتی که کارگران و کارمندان، اغلب نیمه تعطیل هستند. ساعات کار در بازار تهران از ابتدای روز آغاز می شود و یکسره تا عصر ادامه دارد. در این بین، کسی مغازه‌اش را نمی بندد و همه، ناهارشان را در محل کارشان می خورند. این رسم از قدیم مانده است.

پس از مدت ها کار در آن کارگاه، یک روز در نزدیکی‌های ظهر متوجّه می شود هیچ کس در کارگاه نیست. آن کارگاه چندین کارگر و کارمند داشته؛ولی در آن لحظه، همه‌ی آنها برای کاری بیرون رفته بوده‌اند.

ایشان به ناچار همه‌ی درها را قفل می کند و به سوی مسجد به راه می افتد. بعد از نماز وقتی به جلوی کارگاه بر می گردد، با داد و فریادهای صاحب کارگاه روبرو می شود. آن آقا با یک دهم حقوق، طمع کارانه انتظار داشت ایشان این چنین موقعیت هایی را استثنا بداند. به قول حاج آقای حق شناس،بسته شدن مغازه های بازار در چنین ساعاتی،به معنای اتفاقی ناگوار برای صاحبش بود.

صاحب کارگاه همان لحظه ایشان را اخراج می کند، ایشان نیز بدون هیچ ناراحتی و اعتراضی آن تصمیم را می پذیرد و فقط با لبخند و خونسردی می گوید((بر طبق قرارمان در این ساعات هیچ تکلیفی نسبت به شما نداشته ام؛ ولی مکلف بوده‌ام در این اوقات هر کاری دارم رها کنم و بروم نمازم را بخوانم.خداحافظ شما!))

درباره‌ی کیفیت نمازهای آقای حق شناس در جوانی، فقط به یک جمله اشاره کنم. آیت الله حق شناس می‌فرمود: ((در همان سن هفده هجده سالگی وقتی به نمازهای جماعت می ایستادم،گویی همه‌ی سلول های بدنم صدای قرائت امام را می شنوند!))   

 گوشه ای از کتاب عبد کریم به نقل از حجه الاسلام و المسلمین جاودان (یکی از شاگرادان آیت الله حق شناس)




نوع مطلب : نوشته های عارفانه، 
برچسب ها : آیت الله حق شناس، ماه شعبان، عاشورا، letter4u، نماز اول وقت،
لینک های مرتبط :


شنبه 2 خرداد 1394 08:34 ب.ظ

خدایا!دلتنگ شده ام به اندازه ی آسمانت!
دیروز آرزو داشتم می توانستم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد،
اما امروز فهمیدم اتفاق هم که بیفتد،باز من زندگی خواهم کرد

چون تو می خواهی!
سلام
پیش من هم بیاین خوشحال میشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب